سهم من، آسماني است... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
برای تو
سلام
خوبی غزل خانم راستش یه مدتی بود خیلی با خوندن وبلاگ تون احساس خوبی می کردم احساساتی داشتی که منم تجربه کرده بودم خلاصه وبلاگت موقعی که میخواستم شروع کنم بین وبلاگ ها چرخیدن اولین وبلاگی بود که میخوندم
یه روز با کمال تعجب دیدم وبلاگت حذف شده اول فکر کردم لینک رو اشتباه میزنم ولی بعد از اینکه مطمعن شدم که خودت وبلاگ رو حذف کردی خیلی ناراحت شدم لینک وبلاگت رو ثبت کردم تا بتونم مطالب قبلی رو از کش گوگل برگردونم تا مشخصات وبلاگ تو دوباره برات بفرستم تا شاید باز نوشتی
نام کاربری و رمز عبور رو برات میل کردم نمیدونم شاید باز پاکش کردی ولی اگه نوشتی من یکی خیلی خوشحال میشم
موفق باشی
| لینک | شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ - غزل |
به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
آن میلمن
| لینک | پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ - غزل |
«پرستار بچه»، نوشته ی آنتوان چخوف
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلیاِونا»پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
-چهل روبل.
-نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
-دو ماه و پنج روز
-دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد.
-سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا»
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده.
تفریق کنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویکروبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
-و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «کولیا» از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفشهای «وانیا» فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر کم میکنیم. …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
«یولیا واسیلیاِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم
-امّا من یادداشت کردهام.
-خیلی خوب شما، شاید …
-از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره!
-من فقط مقدار کمی گرفتم.
در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر.
-دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت: متشکّرم
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
-به خاطر پول.
-یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
-در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
-آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است
بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
| لینک | سهشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥ - غزل |
شازده کوچولو
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت :
شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید.
کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.
شما مثل روزهای اول روباه من هستید. آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت :
شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است. من فقط به او آب داده ام ، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام ، فقط او را پشت تجیر پناه داده ام ،فقط کرمهای او را کشته ام ( بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند) ، چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت :
خداحافظ!...
روباه گفت : خدا حافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:
بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:
- آنچه اصل است از دیده پنهان است.
- آنچه به گل تو ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد .
- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام.
روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
- من مسئول گل خود هستم... »
| لینک | دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ - غزل |
سلام به همه. راستش این پست مربوط می شه به یه بازی که من هم دعوت شدم که توی این بازی شرکت داشته باشم، یه چند تا وبلاگ اگه حوصله دارین سر بزنید، متوجه می شین قضیه از چه قراره.
- کلاس سوم راهنمائی که بودم یه دختری بود تو کلاسمون که خیلی بی ادب بود و هر دفعه یه یکی به اصطلاح گیر می داد، خلاصه شری بود برای خودش، و من هم اصلا" ازش خوشم نمی اومد و بدبختانه نمی تونستم هم بهش چیزی بگم چون که بی ادب بود و خلاصه قدرت مقابله نداشتم، دقیقا" یادمه که ردیف دست راست، نیمکت آخر سر میز می نشست، خیلی هم به خودش و لباساش می رسید و خلاصه روی لباساش حساس بود، یه روز زنگ تفریح یه آدامس جویده شده گذاشتم رو نیمکتش، یادم نیست چه جوری گذاشتم که نبینه، و خلاصه اینکه وسطای درس بود که دیدم آخ و آخوش بلند شدم، منم که توی دلم قاه قاه بهش می خندیدم. یادش بخیر، چه دورانی بود.
- از کارای قایمکی و مسخره کردن دیگران بدم می یاد.
- از فیلم ترسناک و عدس پلو و حرف زور و آدمای بی ملاحظه و ترسو بدم می یاد، هنوزم کارتونای آن شرلی، باخانمان، بابالنگ دراز و دختر مهربون (مخصوصا" شخصیت ممول) و کلاه قرمزی رو دوست دارم، تاب سواری رو خیلی دوست دارم ولی خیلی وقته سوار نشدم، چند ساله، دلم لک زده برای تاب سواری.
- دلم نمی خواد جلوی کسی گریه کنم، یا حداقل دلم می خواد توانایی این رو داشته باشم که جلوی کسی که نمی خوام، گریه نکنم که خیلی خیلی کار سختیه ولی چند سال دارم تمرین می کنم، دقیقا" از سال دومی که کار می کنم. بعدشم همیشه اینجور مواقع بعدش یه جایی قایمکی گریه می کنم(این و هیشکی نمی دونسته تا حالا!)
- کسانی رو که جسارت حرف زدن دارند رو تحسین می کنم.
خوب باید در انتها چند نفر رو برای ادامه بازی معرفی کنم، شایا، شکیبا، هفته های فرزاد، پدر گمشده
| لینک | یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥ - غزل |
شب یلدار
شب یلدا و دیوان حافظ و فالی که برام اومده:
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ر باورت نمی کند از بنده این حدیث
از گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه می فروشم و نی عشوه می خرم
| لینک | جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥ - غزل |

گرچه مطالبش رو سیو کردم ولی دلم می خواست خود خود وبلاگم بود با نظراتش. آخه بچگیام بود