سلام به همه. راستش این پست مربوط می شه به یه بازی که من هم دعوت شدم که توی این بازی شرکت داشته باشم، یه چند تا وبلاگ اگه حوصله دارین سر بزنید، متوجه می شین قضیه از چه قراره.

 

 

 

  1. کلاس سوم راهنمائی که بودم یه دختری بود تو کلاسمون که خیلی بی ادب بود و هر دفعه یه یکی به اصطلاح گیر می داد، خلاصه شری بود برای خودش، و من هم اصلا" ازش خوشم نمی اومد و بدبختانه نمی تونستم هم بهش چیزی بگم چون که بی ادب بود و خلاصه قدرت مقابله نداشتم، دقیقا" یادمه که ردیف دست راست، نیمکت آخر سر میز می نشست، خیلی هم به خودش و لباساش می رسید و خلاصه روی لباساش حساس بود، یه روز زنگ تفریح یه آدامس جویده شده گذاشتم رو نیمکتش، یادم نیست چه جوری گذاشتم که نبینه،  و خلاصه اینکه وسطای درس بود که دیدم آخ و آخوش بلند شدم، منم که توی دلم قاه قاه بهش می خندیدم. یادش بخیر، چه دورانی بود.

     

  2. از کارای قایمکی و  مسخره کردن دیگران بدم می یاد.

     

  3. از فیلم ترسناک و عدس پلو و حرف زور و آدمای بی ملاحظه و ترسو بدم می یاد، هنوزم کارتونای آن شرلی، باخانمان، بابالنگ دراز و دختر مهربون (مخصوصا" شخصیت ممول) و کلاه قرمزی رو دوست دارم، تاب سواری رو خیلی دوست دارم ولی خیلی وقته سوار نشدم، چند ساله، دلم لک زده برای تاب سواری.

     

  4. دلم نمی خواد جلوی کسی گریه کنم، یا حداقل دلم می خواد توانایی این رو داشته باشم که جلوی کسی که نمی خوام، گریه نکنم که خیلی خیلی کار سختیه ولی چند سال دارم تمرین می کنم، دقیقا" از سال دومی که کار می کنم. بعدشم همیشه اینجور مواقع بعدش یه جایی قایمکی گریه می کنم(این و هیشکی نمی دونسته تا حالا!)

     

  5. کسانی رو که جسارت حرف زدن دارند رو تحسین می کنم.

     

خوب باید در انتها چند نفر رو برای ادامه بازی معرفی کنم، شایا، شکیبا، هفته های فرزاد، پدر گمشده

 

/ 0 نظر / 7 بازدید